اولین و آخرین بار بود که می دیدمش. حتی اسم کاملش را هم نمی دانستم. حتی نمی دانستم چه کاره بوده و الان چه می کند. در اولین برخوردش می خندید و شوخی می کرد. کاری نداشت که از شوخی هایش خوشت می آید یا ناراحت می شوی. اما من خندیدم، حتی از آن همه شوخی های تلخش که انگار می خواست چیزی را در لابلای همان شوخی های بجا و نابجا تذکر دهد. خندیدم و فکر کردم، به همه آن حرف ها، به تمام خنده هایم که نمی دانم کدامش قلقلکم می داد و کدامش تلخ بود. آن جمعه به سر آمد و آن دیدار به پایان رسید، در تمام طول شنبه ی فردایش به آن پیرمرد فکر کردم، به اینکه چرا در این سالها آن پیرمرد را ندیده بودم و حتی نامش را نمی دانستم، به اینکه حتی تلاش نکرده بودم که بدانم چه می کند. برای شناساییش به همان اختصار نامش اکتفا کرده بودم. در تمام طول شنبه به او فکر کردم. آخرین شنبه زندگیش. در واپسین لحظات همان شنبه کذایی رفته بود. همان شنبه ی بعد از دیدارمان در روز جمعه قبلش. او رفت و من تازه یادم افتاد نام کاملش را از خانواده بپرسم. بعد با تردیدی مسخره نامش را جستجو کنم و بفهمم که بوده است. کتاب هایش را دیدم، همان کتاب هایی که خوانده بودم و بارها به آنها مراجعه کرده بودم، بی آنکه بدانم در کتابخانه مان چه می کنند. او رفت. من ماندم و اندوهی خجالت بار و دوشنبه سرد دی ماه در کنار یادی از مردی جای گرفته در قطعه نام آوران.
متاسفم برای رفتنش، با اینکه نمی شناسمش
ممنون
عیدت مبارک^_^
عید چی؟
همینجوری...
هر روز جدید,یک عید قشنگه.عیدت مبارک خانم خوشگل و ناز:)
چه بامزه
عید تو هم مبارک
سلام سیما جان.خوبی؟ آدرست رو گم کرده بودم
الان از روی آمارگیر دوباره یافتمت.بهتری؟
سلام قربونت خوبم
چه بلایی سر پیجت اومد؟
چندوقت نیومدم، برگشتم نبودی
چ متفاوت..دیدن..حس کردن..لمس کردن..قبل ازنبودن...متاسفم..
من هم متاسفم برای از دست دادن این مرد بزرگ